تبليغاتX
خاطرات من و دانشگاه

خاطرات من و دانشگاه

از هر دری گفتم

 

امروز بعد از مدتها یاد وبلاگم افتادم.یاد اون روزها به خیر.درسمون هم تموم شد اما نه این ترمهای آخری دانشگاه و ادماش برام جهنمی شده بودن خوب شد که تموم شد خدایا شکرت.

دارم سایت فارسی دانشگاه صنعتی رو تبدیل به انگلیسی میکنم .الان هم اونجام.با اینکه همش آن لاینم ولی حوصلم سر رفته .ساعت کاریش خیلی زیاده نمیدونم دارم چی کار کنم برا ارشد هم همنوز نخوندم تغییر رشته خیلی سخته خدایا کمکم کن خیلی خسته و تنهام


 

نوشته شده توسط میکی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت


تا لب ايوان شما از مشیری

 
نرسد دست تمنا چون به دامان شما
مي توان چشم دلي دوخت به ايوان شما
از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
نيمه جاني است درين فاصله قربان شما


 

نوشته شده توسط میکی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت


سهراب سپهري

من از طعم تصنيف د ر متن ادراک يک کوچه تنها ترينم .‏

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است  ،‏

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نمي کرد ،‏

و خاصيت عشق اين است .‏

 


 

نوشته شده توسط میکی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت


ياد و كنار از مشیری

روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

آرزو باز مي كشد فرياد

در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!


 

نوشته شده توسط میکی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 5:15 موضوع | لینک ثابت


مشیری

تو نيستي که ببيني
‏ چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
‏ چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد
‏ نسيم روح تو در باغ بي جوانه من ‏
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
‏ چراغ اينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي که ببيني
‏ چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو مي گويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
‏ جواب مي شنوم
‏ تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است


 

نوشته شده توسط میکی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 7:6 موضوع | لینک ثابت


مشیری

سرمست لبِ پنجره خاموش نشستم هرچند تو در خانة من نيستي امشب من ديده بچشمانِ تو بستم هرعکسِ تو از يک طرفي خيره برويم اي کاش اي کاش آن عکسِ تو از قاب درآيد همچون صدف از آب برآيد اي کاش جان گيري و بر نقش و گل بوتة قالي بنشيني آرام بگيريم از عشق بميريم


 

نوشته شده توسط میکی در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 6:10 موضوع | لینک ثابت


مشیری

اي سرنوشت از تو كجا مي توان گريخت ‏
من راه آشيان خود از ياد برده ام ‏
يك دم مرا به گوشه راحت رها مكن ‏
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا ‏
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز ‏
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ ‏
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز ‏
اي سرنوشت هستي من در نبرد تست ‏
بر من ببخش زندگي جاودانه را ‏
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند ‏
محكم بزن به شانه من تازيانه را ‏


 

نوشته شده توسط میکی در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 6:4 موضوع | لینک ثابت


امروز بعد از دانشگاه سوار اوتوبوس شدم اکثرا دختر پسراي دانشجو بودن اوتوبوس هم خلوت بود .آقا چشمتون روز بد نبينه يه پير زن سوار شد با يه پلاستيک پر از تخم مرغ خودش نشست پلاستک رو هم گذاشت رو صندلي کناري.ايستگاه بعدي يه خانم پير ديگه يه کم سنگين وزن سوار شد و يهو نشست رو تخم مرغا نميدونم چه بلايي سر اون تخم مرغاي بيچاره اومد ولي فحش بود که نثار خانمه ميشد اونم فحش اصفهاني که همتون تو بولوتوثه ها شنيدين.اون ميگفت چرا اين هيکلو ميندازي رو تخمهاي من آقا اين بچه ها ميخنديدن اون ميگفت اي تو گيسات درست حرف بزن

اينم از خاطره امروز

دیگه نگین این خاطره ننوشت عاشقه رفته شعر نوشته ها!!!!


 

نوشته شده توسط میکی در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 8:15 موضوع | لینک ثابت


من عاشق نشدم و نیستم تمام

ميخوام به طور رسمي اعلام کنم که عاشق نشدم حالا خاطره نمينويسم دليل عاشقي نيست.انگار دوست دارين من از ديونه بازيام بگم

چند روز پيش سر کلاس بوديم استاد داشت درس ميداد   کلاس هم آروم منم اون جلو نشسته بودم  داشتم با خودکارم بازي ميکردم
يهو در خودکارم پريد تو هوا رفت اون عقب من نفهميدم کجا رفت فقط يه پسري داد کشيد:آخ
استاد که عصباني شد طرفو بيرون کرد منم به رو خودم نيو وردم باز  داشتم با خودکاره بازي ميکردم که اين دفعه خود خودکار رفت تو هوا و رو سر خودم فرود اومد که کلاس پر شد از خنده استاد که داشت رو تابلو مينوشت برگشت ديد همه ميخندن عصباني شو و کلاسو تموم کرد منم شدم باعث خير


 

نوشته شده توسط میکی در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 8:14 موضوع | لینک ثابت


اي وسوسه !‏ از توللی


امشب ، همه اشکم ، همه رشکم ، همه دردم 
کو بوسه ي گرمي ، که بجويد دل ِ سردم ؟
رسوا کنمت ، ورنه ز بيتابي ِ ديدار 
شب تا به سحر ، با دل ِ رسوا به نبردم 
دوري ز من اي گلبن سيراب و ، دل از دور 
گلبوسه فشاند به سراپاي ِ تو هر دَم
مهتاب تنت ، از دل ِ اين بستر ِ خاموش
کي بردمد ، اي جفت ِ سبکسايه که فردم 
خاري شد و در جان ِ پشيمان ِ من آويخت 
آن شِکوه که پيش ِ تو تنک حوصله کردم
صد چامه  فروبردم از طبع زر اندود 
گويي به خزان ِ غمت ، آن شاخه ي زردم 
خواهم ، که تو را گيرم و شادان بگريزم 
آنگونه ، که هرگز نرسد باد به گردم 
باغ گنهي ، دو رخ ِ شيرين ِ مرادي 
آغوش ِ تو جويد ، دل ِ انديشه نوردم 
اي " وسوسه " ، گر با تو زنم بر سر ِ دلخواه 
آتش ِ فِکند ، مهره ي مهر ِ تو به نردم 
الهامگر ِ طبع ِ فريدوني و وقت است 
کز ناز ِ دگر ، تازه کني جوشش ِ دردم


 

نوشته شده توسط میکی در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse